حسن حسن زاده آملى
306
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
« هر محبوب كه بود در نفس محبّ باشد و هيچ مواصلت ، قوىتر از آن نيست . و اين مواصلت كه در صورت طلبيده شود آنست كه جسد محبوب با جسد محبّ متجاور شوند و متداخل نتوانند شد ، و در نفس چه جاى متداخل كه متّحد گردند . و چون اتّحاد خرسند و خوشنود نمىكند ، به مجاورت اجساد كى قناعت افتد ؟ و اين اسباب كه از بيرون مىجويند سبب زيادتى بىخبرى و بىخودى و تفرقت و غايت ضلالت است » . بيان : آنكه خواجه زين الدين گفته است : « و اين اسباب كه از بيرون مىجويند سبب زيادتى بىخبرى و بىخودى و تفرقت و غايت ضلالت است » سخنى بسيار بلند است و سرّى از اسرار را براى اهل سرّ ، بازگو كرده است . و اين معنى را بابا افضل نيز در جواب نامهاى كه به شمس الدين محمد ذرواكوش نوشته است ( ص 682 ) با تفصيل و توضيح بيشتر نوشته است . و چون گفتار وى ، هم فرق ميان حسّ و عقل را به چند وجه بيان كرده است و هماينكه برهان تضايف را در گفتارش آورده است و هم اينكه اتّصال و اتّحاد عقل جزء به كلّ را كه اتّحاد نفس ناطقه به عقل بسيط است و بعد از اين عنوان كنيم مىفهماند و هم اين حكم را كه هر موجود مجرّد قائم به ذات خود عقل و عاقل و معقول است مىرساند و هم در ارائه به سيروسلوك اهل اللّه و تبرّى از پيروى نفس مطلبى سودمند و نكتهاى بلند دارد برخى از آن را بدون شرح و بسط نقل مىكنيم . وى در اثناى نامهء مذكور چنين گفته است : « اى بسا سالكان صادق و ياران كوشنده و روندگان بىآرام كه جان گرامى را در اين راه بر ميان بستند ، و تن عزيز را به خوارى و مذلّت دركشيدند ، و بحرقه در ميان نهادند ، و دل و جگر شخصى جزوى را به خونابه از ديدگان بر چهره پالودند ، و يكبارگى از شهوات و لذات حسّى كرانه گرفتند ، و در انواع شادى بر خود ببسته داشتند ، و علوم حكمى فلسفى به مجاهدتهاى صعب و كوششها و رنجهاى عظيم حاصل كردند ، و روى ارادت و خواستارى را سوى عالم عقل و جهان معانى آوردند ، و دست ردّ بر سينهء عالم جسم و طبع و نفس نهادند ، و هرگز از گلستان حقيقت بويى به مشامشان نرسيد